درد ز بیدرد نهان بايد داشت
با نام و یاد خدای مهربان
غزلی از استاد بهمن رافعی
باغـبانی که به گل خـار شدن آموزد
به سـپيداران هم ، دار شدن آموزد
وای از آن جبههی ابری که به باران سـموم
به چمنزار ، نـمکزار شـدن آموزد
عاشقا ، درد ز بیدرد نهان بايد داشت
او طـبـیـبـیست که بـيمار شدن آموزد
آينه گر شکـند باز همان آينه است
ننگ ، آن است که زنگار شدن آموزد
پرده و نرده و ديوار و ستون مطرح نيست
وای اگر پنجره ديوار شدن آموزد
بر ندارد کسی از شانهی کس بار ، مگر
در سبکـبار شدن ، بار شدن آموزد
زهر در نوش از آن میچکد از نـیـش زمان
که به زنبور عـسل ، مـار شدن آموزد
ناجوانمردی اين مردنمايان ترسم
به مددکار ، سـتـمـکار شدن آموزد
ساقهی دست اگر خوشهی هـمـت بـدهـد
مُـشـت را قدرت خروار شدن آموزد
عـشـق را کس نتواند که به زنجير کشد
موج را کيست گرفتار شدن آموزد
عشق افروخته در سينهی بهمن خورشيد
تا به خاموشدلان یـارشدن آموزد
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد