بله، همينطور است. آنجا بود كه نگران او و ديگر بچه‌هاي كلاس شدم. چرا كه اگر سل گرفته بود اين بيماري منتقل مي‌شد و از سويي براي خودش نيز خطر داشت. به همين دليل به منزلشان رفتم و چون فاطمه پدر و مادر ندارد و سرپرستي او را مادربزرگش بر عهده دارد، از مادربزرگش خواستم تا اجازه دهد فاطمه را با خودم براي درمان به اروميه ببرم.

* مادربزرگش پذيرفت؟

پذيرفت. در اروميه از فاطمه آزمايش گرفتند و آنجا مشخص شد كه ريه‌هايش سالم است اما رگ‌هايش قلبش گرفتگي دارد. يك رگش تا 95 درصد و رگ ديگرش تا 65 درصد گرفته بود. در اروميه فاطمه را آنژيوگرافي كردند اما رگ‌هايش باز نشد و پزشكان گفتند كه بايد عمل شود.

* نظر مادربزرگش چه بود؟

چه بگويد. او هم نگران نوه‌اش بود. تصميم گرفتم كه او را عمل كنم و تمام مسئوليت را نيز پذيرفتم.

* واقعاً چرا پذيرفتيد؟

عاطفه مادري، در برابر فاطمه احساس مادري مي‌كردم. تمام شاگردانم فرزندانم هستند و من در برابر آن‌ها وظيفه دارم.

*‌ در زمان عمل چه احساسي داشتيد؟

وقتي داشتم در بيمارستان براي عمل امضا مي‌دادم، دستم مي‌لرزيد اما چاره‌اي نداشتم فاطمه داشت از دست مي‌رفت و من بايد كاري مي‌كردم. آن زمان ياد اين حديث پيامبر اعظم (ص) بودم « اگر كسي نفسي را زنده كند مثل اين است كه مردم دنيا را زنده كره است».

*‌ خوشبختانه عمل هم با موفقيت روبرو شد، درسته؟

بله، اما خوشحالم كه به اين فكر نكردم كه اين بچه مال من نيست و از عواقب آن نترسيدم. حتي به هزينه‌اش هم فكر نكردم. تنها مي خواستم كه فاطمه خوب شود و خوشبختانه خوب شد.

* الان چه حسي داريد؟

ني‌توانم بيان كنم، خيلي خوشحالم

* چه حرفي براي همكارانتان داريد؟

پيشنهاد مي‌كنم كه وقتي با چنين مواردي روبرو مي‌شوند، نترسند و به خاطر خشنودي خدا و بنده‌هاي خدا اقدام كنند.

* هزينه‌ درمان چگونه فراهم شد؟

وقتي در كار خير قدم بر مي‌داريم، خدا نيز به انسان كمك مي‌كند و راه‌ها هموار مي‌شود. در اين مدت افراد زيادي به خانه‌ام زنگ زدند و گفتند كه اگر به كمكي نياز دارم، آماده كمك هستند.

* الان فاطمه كجاست؟

منزل من است. بعد از عمل جراحي نياز به مراقبت داشت و من از مادربزرگش اجازه گرفتم تا مراقبش باشم. من سه فرزند پسر دارم و دختري ندارم. فاطمه مثل دختر خودم است.

* مي‌توانم با فاطمه صحبت كنم؟

بله، چرا كه نه.

_ فاطمه كم حرف و ساكت است. وقتي از او سؤال مي‌كنيم به آهستگي جواب مي دهد و تنها يك جمله را مرتب تكرار مي‌كند. «خانم كنعاني را مثل مادر دوست دارم»

* فاطمه، چه مدت حالت بد بود؟

حدود يك سال حالم بد بود و سرفه شديد مي‌كردم.

* فكر مي‌كردي كه خانم معلمت، هزينه درمانت را بدهد؟

نه به هيچ عنوان، ولي الان خيلي خوشحالم.

* چه حسي نسبت به خانم كنعاني داري؟

مثل مادر دوستش دارم

* به عنوان هديه چه چيزي دوست داري به او بدهي؟

مي خواهم خوب درس بخوانم آخر او مثل مادرم است و جان مرا نجات داده است.

* چه جمله‌اي دوست داري به او بگويي؟

مثل مادرم دوستش دارم.

_ فاطمه شاگرد زرنگ كلاس خانم كنعاني است و اين محبت او را هيچگاه فراموش نخواهد كرد. گرچه محبت و فداكاري خانم كنعاني از خاطر هيچكس نخواهد رفت.

منبع:خبرگزاری فارس