با نام و یاد خدای مهربان

 

 

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند؛ سپس به او گفتند:"باید از تو عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت دچار آسیب و شکستگی نشده باشه"             

پیرمرد غمگین شد و  گفت : من عجله دارم ، نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از حرف مرد تعجب کردند و از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .

پیرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است ، هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم ، نمی‌خواهم دیر شود ، من باید به اون برسم!

پرستاری به او گفت: خوب ما به او خبر می دهیم که شما در بیمارستان هستید تا نگران نشود.                     

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم ، او آلزایمر دارد ، چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد !

پرستاران با حیرت گفتند: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟                

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: او نداند من کیستم ، اما من که می‌دانم او چه کسی است ...!