وقتی بزرگ می شوی،ديگر نمي ترسی كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتی دلت نمی خواهد پشت 

 كوه ها سرك بكشی و خانه ی خورشيد را از نزديك ببينی.

 

ديگر دعا نمی كنی برای آسمان كه دلش گرفته،حتی آرزو نمی كنی كاش قدت می رسيد و اشكهای

 آسمان را پاك می كردی...

 

وقتی بزرگ می شوی قدت كوتاه می شود و آسمان بالا می رود و تو ديگر دستت به ابر ها نمی رسد...

 

ماه،همبازی قديم تو آنقدر كمرنگ می شود كه اگر شب را هم دنبالش بگردی پيدايش نمی كنی...

 

 و برايت مهم نيست كه توی كوچه پس كوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می كنند...

 

تمام پروانه ها را از ديدت دور می كنی و ديگر دنبال پروانه ی پر و بال شكسته ای نمی گردی كه شايد

ترميمش كنی...!!

 

وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سيم خاردار می كشی و همراه بزرگترهای ديگر در مراسم تدفين درختها

 شركت می كنی...

 

و فاتحه ی تمام آواز ها و پرنده ها را می خوانی...

 

و يكروز يادت می افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده ای و دستانت را در كوچه های كودكی جا 

 گذاشته ای!!!

 

آن روز ديگر خيلی دير شده است...

 

فردای آن روز تو را به خاك می دهند

 

و می گويند...

 

خيلی بزرگ شده بود...!!!