وقتی بزرگ می شویم...
وقتی بزرگ می شوی،ديگر نمي ترسی كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتی دلت نمی خواهد پشت
ديگر دعا نمی كنی برای آسمان كه دلش گرفته،حتی آرزو نمی كنی كاش قدت می رسيد و اشكهای
وقتی بزرگ می شوی قدت كوتاه می شود و آسمان بالا می رود و تو ديگر دستت به ابر ها نمی رسد...
ماه،همبازی قديم تو آنقدر كمرنگ می شود كه اگر شب را هم دنبالش بگردی پيدايش نمی كنی...
و
تمام پروانه ها را از ديدت دور می كنی و ديگر دنبال پروانه ی پر و بال شكسته ای نمی گردی كه شايد
ترميمش كنی...!!
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سيم خاردار می كشی و همراه بزرگترهای ديگر در مراسم تدفين درختها
و فاتحه ی تمام آواز ها و پرنده ها را می خوانی...
و يكروز يادت می افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده ای و دستانت را در كوچه های كودكی جا
آن روز ديگر خيلی دير شده است...
فردای آن روز تو را به خاك می دهند
و می گويند...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد