بانام و یاد خدای مهربان
دیروز در منزل یکی از دوستان بزرگوار بودم که به مکه مشرف می شد .کنار هم نشسته بودیم. هم حرفهای شیرینی می زد و هم شیرین حرف می زد.ازعظمت روح و قلب سخن میگفت و معتقد بود تمام گرفتاریهای انسان به خاطر آن بوده که ذهن او را در چنبره خود گرفته است.از پیامدهای منفی عقل محاسبه گر بر سرنوشت نهایی انسان دل پری داشت.می گفت ذهن همه چیز را به ما وارونه نشان می دهد ،فقط به دنبال کسب منفعت است و در این راه بر روی بسیاری از زیبایی ها خاکستر می پاشد.از نظر او این قطعی بود که هرجا ذهن پا نهاده جای عشق و قلب را به شدت تنگ کرده است.
او با اینکه یکی از پزشکان متخصص شهرماست اما مطالعات متنوعی درخصوص عرفان و مشخصات روان آدمی داشت.آیات ،حکایتها ،اشعار و مضامین پرنغزی ازقرآن ،پیامبران،امام علی،لقمان،بایزید بسطامی ، مولوی و اوشو نقل می کرد.اعتقادی به اینکه زندگی انسانها اززمان تولدشروع می شود نداشت ومی گفت زندگی خیلی پیشتر از تولد شروع شده وبا همین استدلال تاکید می کرد که مرگ ادامه زندگی است.
صحبت از این بود که دیگر واژه ها مفاهیم خود را از دست داده اند. معلوم نیست آنچه که ما بر آن نام حقیقت نهاده ایم حقیقت است یا مجاز؟ من در پایان صحبت مضمون شعری را که توسط یک بچه آفریقایی سروده شده بود گفتم که برایش خیلی جالب آمد.این شعر که کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ است درعین سادگی عمق رنج یک انسان را نشان می دهد که چگونه نگرش همنوع خود را به مسخره گرفته است.و نیز می تواند علامت سئوال بزرگی پیش روی همه ما باشد که آیا حقیقت مسائل با آنچه که ما تصور می کنیم یکسان است؟ بی مناسبت نمی بینم اصل آن شعر را برای شما نیز بازگو کنم:
وقتی به دنیا می آیم سیاهم/ وقتی بزرگ می شوم سیاهم
وقتی می روم زیر آفتاب سیاهم
وقتی می ترسم سیاهم/ وقتی مریض می شوم سیاهم
وقتی می میرم هنوز هم سیاهم
و تو آدم سفید!
وقتی به دنیا می آیی صورتی هستی/ وقتی بزرگ می شوی سفیدی
وقتی زیر آفتاب می روی قرمزی/ وقتی سردت می شود آبی هستی
وقتی می ترسی زردی/وقتی مریض می شوی سبزی
و وقتی می میری خاکستری هستی
آن وقت تو به من می گویی رنگین پوست؟!!